گزارش وار

قرار بود پنجشنبه صبح بیام تهران تا با همکلاسی کمی بگردیم و شاید هم خرید بکنیم. اما بعد از ماجرای پلاسکو دل و دماغی برای خرید برایم نمانده و همکلاسی هم قصد دارد در مراسم تشییع آتشنشانها شرکت کند. این است که دیگر تهران رفتنم لغو شد. 

****

برایتان بگویم از آقای مهندس پیری که سالهاست در کارخانه ی ما کار میکند و حدودا هشتاد ساله است. تا به امروز دو مرتبه بازنشسته شده و بسیار بسیار متین و موقر است ودر یکی از  پست های مهم کارخانه کار میکند. روزهای اول که او را میدیدم اشک در چشمانم جمع میشد. انگار پدربزرگ نداشته ام را دیده ام. بسیار جدی است اما حرکاتش تا حدودی اسلوموشن است. موهای سپید و صورتی که رنگ به چهره ندارد اما کاملا شق راه میرود و کاملا اتوکشیده و مرتب است. 

هفته ی گذشته خواب دیدم که فوت کرده است و من تمام مدت در خواب به این فکر میکردم که چطور باید در مراسماتشان در تهران شرکت کنم. 

امروز با همکاران حرف از خواب هفته ی گذشته شد. همکارم گفت: خوب انگار تو یه پکیج عمر دوباره براش خریدی. با این خوابت یعنی خدا عمرشو طولانی تر کرده.

همگی کلی خندیدند. مرد نازنینی است. خدا حفظش کند.

یک بار وقتی بازدیدکننده داشتیم گفت: دیگه نمیتونم مثل سابق تند راه برم.

*****

روزها پشت سر هم میگذرند و به پایان سال نزدیک تر میشویم. خداکند که اتفاقات خوبی در انتظارمان باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.