چرندیات

امروز ممیزی کارخونه بود iso9001 ورژن 2015 .

ممیزمون حین ممیزی گفت فکر میکنم سیستماتیک ترین فرد این مجموعه شما هستید. لبخندی زدم و توی دلم گفتم چه فایده!

***

دیشب رفتم حموم و بعد رفتم توی رختخواب و بعدش هم لرز کردم. از صبح سرفه های خشک دارم و سرم درد میکنه و بی حال هستم. سرماخوردگی خر است!

***

جمعه کپلچهدر حالیکه باباش رو بغل کرده بود به من میگه: خاله جای من بودی دلت نمیخواست بابا رو یه لقمه اش کنی؟

خندیدم و گفتم چرا فقط بابا به صورت یه لقمه ای توی گلوم گیر میکرد. این خودش سیصدتا لقمه است.

بعد قلقلکش دادم و گفتم اما توی جای خودم دوست دارم لپای تو رو گاز بگیرم و دو تاتون رو با هم بخورم. اونوقت میشین هزارتا لقمه!

میخنده و میگه: نه دیگه! منو نخور! فقط بابا رو باید بخوریم.

***

چندتا موضوع توی این دو روز اومد توی ذهنم که بخوام بنویسم ولی الان مغزم هنگ کرده.

باید برم یه آمپول ب کمپلکس ب دوازده بزنم. حس میکنم ضعیف شدم. من اگه توی سرما بمونم فورا مریض میشم. خونه ی ما هم شوفاژه و هنوز موتورخونه رو روشن نکردند و این یعنی سرما خوردگی برای من!

***

جمعه ها روز موتورسوارهاست. ولایت غربت که بودم جمعه ها یه محلی بود که موتورسوارا جمع میشدن و حرکات آکروباتی انجام میدادند. 

اینجا هم هربار جمعه صبح میریم سمت خونه مادرشوهر، موتورسوارهایی رو میبینیم که با موتورهای خاصی که من احتمال میدم جز بعضی ارگانها کسی مجوز استفاده از اونهارو نداره در حال موتورسواری و گاها نمایش برای ماشینهایی با سرنشین های مونث هستند! 

در عجبم از این روزگار.

***

یه پیج خاص رو دیدم مربوط به یه خانم محجبه ایرانی با بچه هایی که اسامی عربی داشتند و یک زندگی آنچنانیو پوشش هایی آنچنانی تر و سفرهای اروپایی و امریکایی و ....

یادم افتاد به یه زمونی که چون پدرم دوره دیده ی امریکا بود و ر*ی*ش نمیگذاشت و مارو نسبت به خیلی از اطرافیانمون به روزتر بزرگ میکرد و توی محیط کارش(نیروی هوایی) چون بور و چشم رنگی بود و صورتش همیشه تمیز و اصلاح کرده،میگفتند بی دینه  و .... اونقدر اذیتش کردند تا بالاخره زودتر از موعد خودش رو بازنشسته کرد و از محل کارش اومد بیرون. حالا همون هپلیها بچه هاشون یاد گرفتند لباس برند بپوشند و حرف از سفرهاشون به کشور کفار بزنند و توی عکساشون بطری های مسکرات دستشون باشه و ...

ببخشید از خشمی که در پس این کلمات هست. وقتی یاد دوران بچگی و ظلمی که به ما روا شد میفتم، که وقتی توی مصاحبه ی آموزش و پرورش گفتند چون چادری نیستی نمیتونی اینجا کار کنی(منی که مادرم سی سال برای آموزش و پرورش کار کرده بود و اونقدر عاشق تدریس بودم که به هیچ شغلی جز معلمی فکر نمیکردم)، وقتی  که اردوی بچه های نمونه با وجود شاگرد اول بودن اما چون توی نماز جماعت شرکت نمیکردم  راهم ندادند، وقتی یاد این میفتم که پدرم با اون همه دانش سالهای آخر عمرش رو در انزوا و گوشه نشینی گذروند، اونوقته که نمیتونم خشمم رو پنهان کنم.

من آدم ها رو قضاوت نمیکنم. هرجور که باشند اونهارو میپذیرم. اما اگر کسی بر اساس قضاوت های دینی با من برخورد کنه ازش دوری میکنم. چون خدای من اون خدایی نیست که اونها میپرستند. خدای من نمیگه موهاتو بپوشون اما حق دیگرون رو پایمال کن. دزدی کن. دیگرون رو قضاوت کن. 

خدای من میگه : آنچه برخود نمیپسندی بر دیگران هم مپسند! 

من از شمایی که باعث شدید من از آدم های دیندار بترسم و دوری کنم متنفرم. من از شما نمیگذرم!

اگر کسی اینجارو میخونه که با افکار من مشکل داره، لطفا وقت خودش رو تلف نکنه. 

***

داروی سرماخوردگی اثر کرده و حالم دگرگون شده و دارم چرند و پرند مینویسم.

خدایا شکرت که توانایی ساخت قرص سرماخوردگی رو به بشر دادی!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.