خ مثل خانواده

چند روزی بود که مادر سرماخورده بود. تقریبا روزی یک مرتبه یا گاها دوروز در میون باهاش تماس میگرفتم. هفته ی قبل کاملا صداش گرفته بود. 

از اونجایی که دیشب با خوردن قرص های سرماخوردگی گیج خواب بودم و تماس نگرفتم، امروز از سر کار زنگ زدم. مادر خودش گوشی رو برداشت. صداش شفاف و پرانرژی بود اما تا صدای منو شنید از هیجان صداش کم شد و خیلی معمولی و بی حال شروع کرد به صحبت. حالش رو پرسیدم و گفتم خداروشکر صدات بهتره. گفت: بد نیستم. کم کم دارم خوب میشم دیگه! 

حال خواهرک رو پرسیدم. گفت همونجوریه که بود. گفتم یعنی با خوردن این داروی جدید هم بهتر نشده؟ 

گفت:نه چندان. امروز یه کم بهتره.

حرف ها رو خلاصه کرد و تمام.

حتی از صدای گرفته ی منم نفهمید سرما خوردم!

****

هرچی منتظر موندم کسی نیومد خونه مون. زنگ زدم و به زن داداش گفتم پنجشنبه شام بیان خونه ی ما. خوشحال شد. گفت بذار با داداشت حرف بزنم بهت خبر میدم. 

دو روز گذشت و خبر نداد. دوباره زنگ زدم. گفت به داداشت گفتم، گفت بذار ببینم شاید آخر هفته کاری پیش بیاد. وسطای هفته قطعیش میکنم. 

به زن داداش گفتم: تو که میدونی من از صبح تا شب نیستم. یه روزه نمیتونم هماهنگ کنم. (خودشون برا یه دعوت کردن از دو هفته قبلش میخواستن ما بهشون اکی بدیم. در حالیکه زن داداشم خونه داره).

گفت میدونم.داداشته دیگه!

هنوز خبری ازشون نیست!

****

من فقط موندم به همکلاسی چجوری حالی کنم اینقدر دنبال رفت و آمد با خانواده ی من نباشه. اینا با خودشون قهرن و مشکل دارن.

****

من از خانواده ام طلبکارم.‌چهارماهه ازدواج کردم اونوقت یه سر نیومدن خونه ی من ببینن شوهر من با من خوب رفتار میکنه یا نه! 

همه اینطوری دختر شوهر میدن؟

 کلاس اول که بودم خودم برا خودم دیکته مینوشتم و مادرم فقط تصحیحش میکرد. موقع کارنامه یه نامه میداد دستم که چون شاغله کارنامه ام رو بدن به خودم. 

روز اول دانشگاه چون معلم بود چمدونم رو داد دست بابام و بابام منو برد سردستان و جلوی دانشگاه پیاده کرد و برگشت. تا یک ماه بعدش هم من نرفتم خونه.

وقتی قرار بود برگردم باید با اتوبوس میرفتم تا رشت و از اونجا شهر محل سکونت. چون ماشین داشتیم هیچوقت با تاکسی و ماشین خطی نرفته بودم رشت و مسیرهارو بلد نبودم. زنگ زدم و گفتم دارم میام خونه. مادر بهم آدرس داد که از ترمینال تاکسی بشین برو فلان جا(اصلا نمیدونستم کجا هست) و از اونجا هم ماشین خطی بشین بیا شهرمون و از میدون فلان هم تاکسی بشین بیا خونه. 

هجده ساله بودم. طبق گفته ی اونها رفتار کردم. خودم یاد گرفتم روی پای خودم بایستم اما توی دلم موند برای همیشه توی دلم موند.!

درسم تموم شد. خواهش کردم به خاطر من و برادر برگردیم تهران تا راحت تر کار پیدا کنیم. قبول نکردن گفتن خودتون هر کاری دوست دارید بکنید. دیگه بزرگ شدین.

ارشد قبول شدم. نفهمیدن کجا و کی ثبت نام کردم و چجوری درسم تموم شد. رفتم شهر غریب با کمک هستی و آقای میم خونه گرفتم. یه بار نیومدن دیدنم. 

بعد از یکسال به دلایلی دوباره برگشتم شمال. خودم کار پیدا کردم. یکسال توی یه مدرسه. بعد هم یه کار دیگه توی یه شهر دور. دوسال ساعت پنج صبح از خونه می زدم بیرون و هفت شب برمیگشتم. مادر و خواهرک اصلا نمیدونستن محل دقیق کارم کجاست. فقط شاکی بودن که ساعت  ده شب میخوابم و مجبورن به خاطر من صدای تلویزیون رو موقع تماشای سریال های مزخرف ترکیه ایشون کم کنند.از اونجا اومدم بیرون و دوباره رفتم شهر غریب. دو ماه خونه ی هستی بودم تا خونه گرفتم. طی شش سال شش بار هم نیومدن خونه ی من. اثاث کشی تنها بودم. خرید جهیزیه و کارهای عروسی تنها بودم. نوی مریضی تنها بودم.

حالا هم بعد از عروسی تنهام.

موندم چطور میشه یه مادر اینقدر خیالش بابت یه بچه اش راحت میشه که کلا ولش میکنه به امون خدا بعد برا اون یکی بچه اش حتی سردرش میشه یه فاجعه! 

نمیدونم همه اینجوری دختر شوهر میدن که حتی یه خبر هم ازش نمیگیرن؟

دلم میخواست هفته ی بعد برم شمال و ببینمشون اما حالا اصلا انگیزه ای ندارم. وقتی نه زنگ میزنند و نه حتی تعارفی میکنند که بیا خونه ما!

بگذریم!!

****

خ مثل خانواده، خانه، خواهر، خواستن و ....

مهم اون آخریه! خواستن یا نخواستن. مسئله این است! 




دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.