تنهایی

از صبح فقط لرزیدم. دستام یخ زده بود.  هر کس منو میدید میپرسید "سردته؟" سردم بود. سردم بود و اصلا گرم نمیشدم. ناهار رو که خوردیم انگار بدتر شدم. فسنجون داشتیم. فسنجونی که از نظر من شیرینه ولی از نظر همکارا بی مزه است و توش شکر میریزند. سر میز غذاخوری ناگهان هوس حلوا کردم. همکارا گفتند حالا که هوس کردی خونه که رفتی یه کم درست کن. بد میدونستن که کسی هوس حلوا بکنه. تایم کار که تمو م شد کنار خیابون به انتظار سرویس ایستادیم. بارون و تگرگ و برف ، به شکلی قاطی پاتی و درهم، میبارید. من میلرزیدم. همکارا میگفتند دماغت چرا قرمز شده؟ و من فقط لبخند میزدم و میگفتم: خوب سردمه دیگه. همکارم میگفت: هوا اونقدرا هم سرد نیست. اما من فقط لرز داشتم. موقع برگشت رفتم اون سر شهر تا سفارش خواهرک رو بخرم اما مغازه باز نبود. دست از پا درازتر برگشتم خونه. سر راه کمی نون خرمایی خریدم. رسیدم خونه و چایی دارچین دم کردم و کمی با نون خرمایی خوردم. هستی تماس گرفت و کمی صحبت کردیم. صحبت هامون که تموم شد احساس کردم حالم داره بهم میخوره. فهمیدم که فشارم خیلی پایینه. خیلی. با این حال پا شدم و رفتم بساط حلوا رو به راه کردم و کمی حلوا پختم. اما فقط تونستم یه تکه کوچیک بذارم دهنم. تمام روز فشارم پایین بود و سرمای  بدی تو تنم نشسته بود. پتویی پیچیدم دور خودم و توی مبل فرو رفتم. دلم میخواست پیش مادر بودم و سرم رو میگذاشتم روی پاهاش. یا اینکه همکلاسی پیشم بود و میرفتم توی بغلش.

خیلی سردمه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.